شاید تیتر این مطلب برای خیلی از شما آشنا باشد ولی این بار از جهتی دیگر میخواهم از این جمله استفاده کنم و درد دیگری را بگویم . شاید دردی بزرگتر و آزار دهنده تر !
برای دیدن این غم کافیست در خیابان های تهران قدم بزنید ،چند ایستگاه در اتوبوس ها بی آر تی بشینید تا این درد را ببینید ! دردی که شاید اشک از چشمانتان جاری کند و افسوس فراوان همراه داشته باشد !
درد من دیدن پیرمردیست که پس از سالها تلاش یا به نوعی جان کندن هنوز پول لباسی که در شان یک انسان باشد را ندارد . کفش هایش پاره بود حتی جوراب هم نداشت . ترک های انگشت پایش مشخص بود .با خودم فکر میکردم زندگی برای او چه معنایی دارد ؟اصلا طمع لذت و خوشی را چشیده ؟
درد من دیدن کودکی 8 یا 9 ساله هست که دایره بدست سوار بی آر تی میشود تا ایستگاه بعدی دایره میزند و با صدایی گرفته و نا مفهوم شروع به خواندن میکند .چیزی از شعرش نفهمیدم ،تنها چیزی که مشخص بود غم صدایش بود .به ایستگاه بعد که نزدیک شدیم شروع کرد به پول جمع کردن که با ترمزهای اتوبوس به اینور و آنور میخورد . نمیدانم گناه این بچه چه بوده که در این سن به جای درس و بازی های کودکانه باید اینگونه زندگی کند !
درد من دیدن کودک 10 ساله ای هست که به جای تحصیل در مدرسه ،همراه با مادر بزرگش ساختمان ها را نظافت میکنند تا پولی بدست بیاورند و خرج مادر بیمار ،خواهر و برادران خود را بدهد . نمی دانم وقتی اینها را میبینم باید به زندگی خودم امیدوار شوم یا کلا از زندگی و این دنیا ناامید و خسته شوم ؟!
اینها گوشه ای از دردهای من در این جامعه و جمع است که به مراتب دردآور تر از مصراع دوم شعر اصلی است .